بستن تبلیغات

قشنگ ترین وبلاگ برای قشنگ ترین پسر دنیا






قشنگ ترین وبلاگ برای قشنگ ترین پسر دنیا

خاطرات پسر گلم

.

نوشته شده در چهارشنبه 25 دی 1392ساعت 22:24 توسط مامی جون|

یلدا مبارک

سلام همه امید و زندگیم.

گل پسر نازم.الان که دارم این پست رو برات مینویسم ساعت 10 شبه و شما پشت سرم تو اتاق خواب خوابیدی.

آخه از وقتی مدرسه میری مرتب شبا ساعت 9 شب دیگه خوابی و صبح زود بیدار میشی عین موش موشی ها اول میری برای خودت خوردنی پیدا میکنی از خونه اگه نباشه میری از مغازه شیر و کیک میخری و میخوری.

و بعد یه سر سر سیستم میشینی و یکم جی تی آی بازی میکنی و بعدش میری سر درسات البته اگه ظهری باشی اینجوری اگه صبحی باشی که میری مدرسه

و این شیفت صبحی بودنت چقدر سخته. خودم دلم برات میسوزه تو این سرما از خواب ناز بلند میشی و خواب آلو میری مدرسه . درسته سرویس داری ولی خوب تو مدرسه نامردا خیلی نگهتون میدارن تا 8 بشه و ناظم بیاد با صف برید داخل کلاس.

دیشب یلدا بود بهت تبریک میگم گلم. ان شالله که یلداهای بعدی هم من و شما و بابایی زیر یه سقف باشیم.

این روزا بابایی خیلی با حرفا و کاراش اذیتم میکنه و منم فقط تا بتونم سکوت میکنم.راستش نمیخوام دوباره دوتایی آلاخون والاخون بشیم و شما شرایط زندگی برات سخت بشه . بالاخره توام حق زندگی خوبو داری و آرامش باید داشته باشی.

اینو بابات نمیدونه یا نمیدونم واقعا چی تو سرشه.

ولی من تا اونجایی که بتونم مقاومت میکنم تا شما زیر سایه پدر و مادر بزرگ شی. ان شاله.

پسرم زندگی خیلی سخته خیلی بیشتر از اون چیزی که آدم فکرشو بکنه

نباید به کسی اعتماد کنی. نباید مثل مامانت ساده باشی.نباید مثل مامانت عاشق بشی.

بنظرم عشق چیز خوبی نیس. آدم هر چی ضربه میبینه همش از عشقه. یعنی وقتی عاشق یه نفر هستی اگه اون طرف هم عاشقت باشه خیلی خوبه ها ولی خیلی کم پیش میاد این مورد. اگه طرفت که شما عاشقشی دوستت نداشته باشه یا عاشقت نباشه زندگیت و جوونیت تباه میشه.

همش میخوای برای همه چی بسوزی و بسازی

همین کاری که الان من دارم میکنم.

بگذریم. نمیدونم شاید نباید اینارو میگفتم ولی پسرم دله مامان خیلی پره.وقتی نگات میکنم خدارو شکر میکنم که تو رو دارم.برام دعا کن عزیزم با اون قلب کوچولوت.

دیشب یلدا بود همگی خونه عزیز دعوت بودیم خیلی بهت خوش گذشت با حسین و نیما و هانیه بازی میکردی کلی هم خوراکی و هندونه خوردیم.بهت حسابی خوش گذشته بود . مامان جونم بعد شام اومد. آخر وقت رفتیم مامان جونو برسونیم که گیاهت و بهت داد که واسه درس علومته. لوبیا ها جوانه زدن.

تازه هم حرف ی رو یاد گرفتی. تا اینجا همه دیکته هات عالی بودن گلم.امروز از مدرستونم آخر سر عدس پلوی نذری داده بودن که با ذوق آوردی کمی ازش خوردی.

مامانی عاشقته گلم. همیشه برام مهربون بمون.بوسیلدا مبارک

خاطرات 7سالگیت

نوشته شده در يکشنبه 1 دی 1392ساعت 22:37 توسط مامی جون|

سلام عسلکم

ببخشید مامان دیر آپ میکنه وبتو.

آخه دوربین ندارم عکس باندازم بزارم اینجا. بدون عکس هم که وب نویسی مزه نمیده

برات بگم از مدرسه ات که پیشرفت خیلی خوبی کردی گلم

چند وقت پیش جلسه بود معلمت ازت خیلی راضی بود و گفت اینکه ادبش کشته منو با این تشکرای شگفت انگیزش.منم خیلی خوشم اومد که شما خیلی مودبی.

درسات هم که عالیه . دیروز برات یه سی دی میشا و کوشا گرفتم همش داشتی با سی دی کار میکردی و خیلی خوشت اومده بود.دو روز پیش هم رفتیم با بابایی کلی برات خرید کردیم یه کاپشن خیلی خوشگل گرون برات خریدیدم البته همه لباسات جنسشون عالین بیچاره بابایی کلی هزینه کرد برات که دستش درد نکنه.کاش دوربین داشتم عکس خریداتو میزاشتم یه کفش خوشگل تیم برلن هم برات رنگ کاپشنت که خردلیه خریدم کاپشنت نارنجیه ها. 2 تا بافت خوشگل یه بلوز گرم یشمی. دو تا شلوار خونگی خیلی خیلی خوشگل که عالی گرم میکنه. مبارکت باشه همشون عزیزم . راستی برگشتی اونجا بهم گفتی بهم نگفتی مبارک باشه ها.

بلایی دیگه فسقلی من.

تا الان 3 تا دیکته معلمتون بهتون گفته که همه رو خوب نوشتی در حد 20 البته الان نمره ای نیست ولی هم خیلی خوب خودتونه. آفرین پسر زرنگ مرنگم. بوسسسسسسسسسس

خاطرات کلاس اول دبستان

نوشته شده در شنبه 16 آذر 1392ساعت 16:28 توسط مامی جون|

سلام گلم

اول از همه باید این روز رو که روزه دانش اموزه رو بهت تبریک بگن آخه اولین سالیه که شما دانش آموزی. امیدوارم همیشه موفق بشی تو درسهات و زندگیت عزیزم

دیروز کلی با هم صداکشی ها رو کار کردیم دیگه اخراش سردرد گرفته بودم میدونی چیه همه نوشته ها رو حفظ میکنی. از فکر کردنت مشخصه ولی باید دونه دونه صدا کشی کنی و بخونی عزیزم.

دو سه روزه که نشانه ها رو داری یاد میگیری فلا آ و ب رو یاد گرفتی.

خاطرات کلاس اول دبستان

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان 1392ساعت 14:22 توسط مامی جون|

عزیزم این روزا فقط تیکه کلام من به شما شده بنویس!!!! بنویس!!!!

وای کلافه ام کردی. یعنی بخوای مشق بنویسی منو دیوونه میکنی. فقط هی باید بگم ابوالفضل بنویس.

 

خاطرات کلاس اول دبستان

نوشته شده در جمعه 3 آبان 1392ساعت 19:59 توسط مامی جون|

عسلم دو سه روز پیش معلمتون که منو خواسته بود بعد زنگ تفریح اول اومدم بالا جلو در کلاستون منو که دیدی کلی ذوق کردیمژه و به دوستات مو نشون میدادی که مامانم اومده بعد معلمتون صدات کرد بیرون نگرانو 3 تایی بودیم کتاب فارسی تو آورد نوشته ای داخلشو نشونم داد هر کدوم و گنده گنده نوشته بودی و بد خط کلی خجالت کشیده بودم.خجالت و شمام به معلمتون قول دادی که تمیز و مرتب بنویسیاز خود راضی حالا تو این یکگی دو روزه دارم پاک میکنم و شما از اول مینویسی و شکل هاشو رنگ میکنی مرتب.فرشته

نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان 1392ساعت 16:57 توسط مامی جون|

سلام عزیزم

گلم چند روز پیش اومدم از خاطره های مدرسه ات بنویسم کلی نوشتم ولی نمیدونم چرا سیو نمیشد.یول

چند روز پیش تو یکی از نگاره های کتاب فارسیت عکس مسجد بود و منبر گویا معلمتون نمیدونسته یا یادش رفته اسمش منبره و گفته از بزرگترهاتون بپرسید . وقتی من اومدم مدرسه دنبالت تو راه خونه ازم پرسیدی منم یادم رفته بود متفکراومدم از بابایی پرسیدیدم گفت اسمش منبر هستاز خود راضی

عصری گفتم ازت بپرسم ببینم یادت میمونه یا نه پرسیدم اسمش چیه گفتی:قنبرخنده

کلی خندیدم خودتم خندت گرفته بود

دیروز معلمتون گفته بود مامانتو بگو بیاد مدرسه و کتاب فارسیتو (بنویسیم)رو ازت گرفته بود و نگه داشته بود

غروب خیلی گریه کردی که من کتابمو میخوام چرا آقا معلم کتاب منو گرفته. خلاصه آرومت کردم. صبح اومدم مدرسه .اقای ناظری تو کلاستون بود تو تا منو دیدی کلی خوشحال شدی و دست تکون دادی.معلمتون گفت بیا بیرون  اومدی کنار من . و معلمت کتابت رو نشون داد که مشق های داخل اونو هر کدومو گنده گنده نوشته بوید و کج و کولهمن که کلی خجالت کشیدم و به معلمت قول دادی دیگه مرتب بنویسی.

نوشته شده در سه شنبه 30 مهر 1392ساعت 15:12 توسط مامی جون|

عکس کتاب های کلاس اولتمشق نوشتنمشقخوابمشق نوشتنخواباولین روز پیش دبستانی رفنتعکسهای عید فطر92عید فطر 92عید فطر 92

عکسهای خوشگلت

نوشته شده در دوشنبه 22 مهر 1392ساعت 14:25 توسط مامی جون|

سلام پسر مامان خوبی عزیزم.

گل من امروز روز اول مهره و الان شما تو مدرسه هستی.

دیروز فقط کلاس اولی ها رفته بودن مدرسه . برای جشن و کلاس بندی

شنبه دوتایی رفتیم خرید مدرسه تو کردیم اول رفتیم از مدرسه روپوشتو گرفتیم

بعد رفتیم خرید و یه کیف خوشگل خریدیدم برات و یه کتونی خوشگل یه جامدادی و مداد سیاه و قرمز و پاک کن و تراش و خط کش ژله ای.خودت یه پاک کن ژله ای اضافه هم خریدی.

لیوان خریدیم و دفتر سیمی برات خریدم و دفتر نقاشی و یه ظرف غذا و قمقمه خریدیدم

شبش خیلی خوشحال بودی و بابایی برد موهاتو کوتاه کرد و برات یه شاخه گل مریم خریدیم و یه بادکنک که فرداش به مدرسه ببری.

صبح زود بیدار شدم  و بیدارت کردم اول یکی دو لقمه صبحونه خوردی و بعد مامان جون هم اومد لباساتو پوشیدی و چون بابایی کار داشت رفت سرکارش و لباسات و که پوشیدی چندتایی عکس انداختیم و مامان جون از زیر قران ردت کرد و فیلم هم گرفتم از این صحنه ها . مامان جون رات انداخت و رفت خونشون و منو شما باهم رفتیم مدرسه . صف هاتون مشخص شد و شما کلاس 1/1 افتادی

وقتی داشتید با صف میرفتید کلاستنمن یواشکی اومدم بالا و یهو دیدمت وسط کلاس واسادی و نمیدونی کدوم میز بشینی و برات میز اول رو انتخاب کردم با دوستت آرش رفتید میز اول نشستید

منم تو حیاط منتظرت بودم یکی دوساعتی تو کلاس بودید و اون روز زودتر تعطیل شدید و خیلی خوشحال بودی

اسم معلمتون گفتی آقای ناظری هست

براتون هدیه یه لیوان داده بودن و کیک و ساندیس.

امروزم صبح رفتیم مدرسه و صف که واسادید دیگه مدیرتون اجازه نداد مادرها تو حیاط باشن و رفتیم بیرون من اومدم خونه ولی همش دلم پیشت بود

دعا میکردم که همون میز اول بشینی . برام مهمه که میز اول بشینی و حواست به درست باشه.

الانم ساعت 10/5 و من باید 12 جلوی در مدرسه تون باشم تا بیارمت خونه. فعلا سرویس نگرفتیم یه مدت خودم میبرم میارمت ا با مدرسه و همه چیش آشنا بشی عزیزم.عکسهای دیروز و امروزو برات میزارم گلم.اولین روز مدرسه رفتن که تو خونه آماده شدی و میخوای بری مدرسهمامان جون اومده بد راهی مدرسه ات کنه و از زیر قران ردت کنهورودت به مدرسهاولین کلاس بندی و صف مدرسه ات . که آخرین نفر واساده بودی طبق خواندن اسامی ناظم.اولین ورودت به کلاس که میز اول گذاشتم نشستی با دوستت آرش.دومین روز مدرسه جلوی در مدرسه سبحانمقابل درب مدرسه

خاطرات کلاس اول دبستان

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر 1392ساعت 10:45 توسط مامی جون|

سلام پسر عزیزم

خوبی عشقم. برات بگم از چند روز پیش که عموی من یعنی عمو رسول اینا اومده وبدن خونه ممان جون و چن روز موندن و شما و متین حسابی تا میتونستید آتیش سوزوندین

کلی ازش چیزای بد یاد گفتی

حالا شما که انقدر پسر خوبی هستی چرا باهاش هم دست شده بودی آخه اون که خیلی شر و شیطونه

خلاصه تو این چن روز حسابی اعصابمو بهم ریختی فقط هی میگفتم ابوالفضل نکن بشین

از دست تو بچه.

همینا دیگه بعدا برات میام عکس میزارم عزیزم.

خاطرات 7سالگیت

نوشته شده در شنبه 9 شهريور 1392ساعت 19:11 توسط مامی جون|



      قالب ساز آنلاین