ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

قشنگ ترین وبلاگ برای قشنگ ترین پسر دنیا

دلم گرفته پسرکم

عزیز مامان ابوالفظلم تنها امید زنده بودنم.نمیدونم امروز چرا انقدر دلم گرفته. دوست دارم بشینم زار زار گریه کنم.   ...
10 ارديبهشت 1390

بازی با بت من

عشق مامانی الان داری بازی میکنی و منم اومدم به قول خودت به وگلاگت سر بزنم و یه چیزی بنویسم برات الان دیگه باید کم کم آماده بشیم ببرمت مهد عزیزم. همین حالا داری این عروسک بت منتو اینورو اون ور میکنی و تو خیال قشنگ بچه گونه ات داستان سازی میکنی. الهی مامی قربون پسرش بره که انقدر خلاقه. ...
9 ارديبهشت 1390

به چیزایی که علاقه داشتی؟

از وقتی کوچولو بودی خیلی کنجکاو بودی.همش دستت آچار پیچ گوشتی و چسب قیچی و هر لوازمی که به جز لوازم خودت باشه رو برمیداشتی و باهاشون بازی میکردی خیلی دوست داری همه چی رو کشفشون کنی   بزرگتر که شدی همه چیزایی که دوست داشتی ساعت ها بود شمشیر بود ماشین بود یسره هم کشتی میگرفتی و جنگ میکنی البته این جنگی بودنت برای چهار سالگیته آهان راستی یادم افتاد الان که چهار سالت داره تموم میشه میدونی یسره بیرون چی همش میخری و پولای منو تموم میکنی عزیزم همش سک سک و جعبه مرد عنکبوتی میخری یه عالمه از این جعبه ها داری و به مرد عنکبوتی یعنی همون اسپایدر من و بن تن هم خیلی علاقه داری ...
9 ارديبهشت 1390

کم مونده بود گم شی!!!!!

عزیزم امروز جمعه اس و صبح ساعتای ده و نیم بود که بلند شدم برم نون بگیرم بره صبحونه شما هم چشماتو باز کردی و پرسیدی مامان کجا میری؟؟؟ بهت گفتم بیا پیش بابا تا من برم نون بگیرم و بیام .خلاصه رفتم بربری گرفتم اومدم نزدیک کوچه مون شدم دیدمیه فسقلی داره تو کوچه گریه میکنه اومدم جلوتر دیدم جلوی بقالیه وایسادی و داری گریه میکینی. پسر بقالی گفت سرشو انداخته بود پایین داشت گریه میکرد و میرفت. وای منو میگی یه لحظه کپ کردم. و بالاخره آرومت کردم و با هم اومدیم خونه و دیدیم بابا از کل دنیا بی خبر پتو رو با خیال راحت کشیده سرش و خوابیده و کاری به کار کسی نداره. پیش خودم هزار بار خدارو شکر کردم که اون پسره تورو نگه د...
9 ارديبهشت 1390

پر از ناز!!!!!!!!

آقا ابوالفظل از شیرین کاری هات برات بگم یه عادتی که نزدیکه یه ساله داری پر از نازه شاید وقتی بزرگ شدی یادت بره اینجا برات مینویسم که بزرگ شدی هم یادت بیاد هم کلی بخندی موقع هایی که مامی آرایش میکنه و بخصوص وقتی که پنکیک و رژگونه بزنم صورتم اون روز دیگه از دستت راحت نیستم هی میای با کف دستت لپمو ناز میکنی یا از بالا به پایین یا از پایین به بالا اونم به چه شدتی و بیهوا! و سریع میگی پر از ناز یه وقتایی خیلی عصبی میشم از این کارات آخه بیرون و خیابون و مهمونی و خونه خودمون که نمیشناسی انقدر شیطونی یهویی دیدی دستت و کشیدی و به سرعت گفتی پر از ناز. حالا خونه هیچی ولی مهمونی ها چیکار کنم همیشه یه طرف صورتم ارایشش کمرنگ تر از یه طرف دیگه...
9 ارديبهشت 1390

خشتک پسرم همیشه پاره اس!!!!!!!

عسل مامان آخه من از دست شما چیکار کنم همیشه خشتک شلوارات پاره اس!!!! میپرسی بره چی ؟؟؟ منم نمیدونم والله. همیشه خدا دوست داری خشتکت و با انگشتت پاره کنی انگار برات یه عادت شده. منم که اصلا دوخت و دوز بلد نیستم و شرمنده میشم پس پاره شون نکن که من نمیدوزم ها!!!!! ...
8 ارديبهشت 1390