ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

قشنگ ترین وبلاگ برای قشنگ ترین پسر دنیا

ابوالفضل اسپایدر من میشود!!

سلام قشنگ مامان. خوبی عشق من.از امروز برات بگم واسه ناهارت یه اش خوشمزه درست کردم. و رفتی مهد وقتی از مهد برت گردوندم دیدم ابوالفضل اسپایدر من شده . خاله مهناز رو صورتت با گواش اسپایدر منت کرده بود که خیلی هم حرفه ای نبود معلوم بود همین جوری چند تا خط رو صورتت کشیده و شدی اسپایدر من. عکستو با گوشی گرفتم حالا بعدا برات اینجا میزارم. بعد از مهد با بابایی رفتی حموم و بابا صورتت رو شست و شدی مثل روز اولت خوشگل پسر خودم.الانم ساعت ٨عصره که گرفتی خوابیدی.جیگل منی دیگه عسیسم. ...
15 ارديبهشت 1390

بد غذا!!!

مامانی از غذا نخوردنات بگم. خیلی بد غذایی هر چیزی رو نمیخوری . وقت غذات هم بشه چند قاشق میخوری از لبنیات هم که اصلا لب به پنیر و دوغ و ماست نمیزنی فقط عشق شیر کاکایو رو داری. و بستنی و یه وقتایی شیر داغ. با غذا نمیدونم چرا میونه خوبی نداری. موندم چیکار کنم از صبح تا شب حتی اندازه یه وعده معمولی روهم نمیخوری موندم با این کم غذایی چجوری طاقت میاری و این همه هم ورجه وورجه میکنی.بد فکرم به خاطر این موضوع مشغول شده. ...
13 ارديبهشت 1390

روز معلم

ابوالفضل جون ببخشید یه پست برات برای روز معلم گذاشته بودم الان یهویی دستم خورد پاک شد فقط یه کوچولو مختصر بگم که برای خاله مهناز یه گل مصنوعی که از پر بود  بهش دادی و بهش گفتی روزت مبارک خاله مهنازم کلی ذوق کرد. ...
13 ارديبهشت 1390

نکنه مامانو باد ببره!!!!!!

خوب پسرک شیطونم از امروزت برات بگم. امروز بعد از مهد باهم رفتیم خونه عزیز که زن عمو نسرین هم اونجا بود . وقتی رسیدیم اونجا شما تازه یادت افتاده بود گریه کنی. چرا؟؟؟؟الان برات میگم چرا  . مثل اینکه امروز تو مهد با بچه ها مسابقه کشتی داشتید و یکی از بچه ها به اسم امیر رضا شما رو شکست داده بود به خاطر همین خیلی ناراحت بودی و گریه میکردی که چرا شما  اونو شکست ندادی . بعد بالاخره با هزار تا ترفند ارومت کردم و عزیز هم بره ناهار کوکو سبزی گذاشته بود برات آوردم و یخورده خوردی و اومدیم خونمون . عصری یه بادی وزید و مثل اینکه میخواست بارون بیاد من رفتم لباسارو از طناب جمع کنم بیارم اومدی جلوی در حیاط گفتی مامان بیا تو باد شما ...
13 ارديبهشت 1390