کم مونده بود گم شی!!!!!
عزیزم
امروز جمعه اس و صبح ساعتای ده و نیم
بود که بلند شدم برم نون بگیرم بره صبحونه شما هم چشماتو باز کردی
و پرسیدی مامان کجا میری؟؟؟
بهت گفتم بیا پیش بابا تا من برم نون بگیرم و بیام
.خلاصه رفتم بربری گرفتم اومدم نزدیک کوچه مون شدم دیدمیه فسقلی داره تو کوچه گریه میکنه
اومدم جلوتر دیدم جلوی بقالیه وایسادی و داری گریه میکینی. پسر بقالی گفت
سرشو انداخته بود پایین داشت گریه میکرد و میرفت.
وای منو میگی یه لحظه کپ کردم.
و بالاخره آرومت کردم
و با هم اومدیم خونه و دیدیم بابا از کل دنیا بی خبر پتو رو با خیال راحت کشیده سرش و خوابیده و کاری به کار کسی نداره.
پیش خودم هزار بار خدارو شکر کردم که اون پسره تورو نگه داشته تا من بیام والله خدای ناکرده گم میشدی و حالا حالا ها باید دنبالت میگشتم
. میبینی چقدر شیطون و وابسته مامانی هستی. پس بزرگ شدی یادت نره مامی برات چه زحمتایی رو کشیده ها!



کم مونده بود گم شی!!!!!
