ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 19 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

قشنگ ترین وبلاگ برای قشنگ ترین پسر دنیا

کم مونده بود گم شی!!!!!

1390/2/9 17:08
نویسنده : مامی جون
231 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزم امروز جمعه اس و صبح ساعتای ده و نیمبود که بلند شدم برم نون بگیرم بره صبحونه شما هم چشماتو باز کردی و پرسیدی مامان کجا میری؟؟؟بهت گفتم بیا پیش بابا تا من برم نون بگیرم و بیام.خلاصه رفتم بربری گرفتم اومدم نزدیک کوچه مون شدم دیدمیه فسقلی داره تو کوچه گریه میکنهCute 
smiley اومدم جلوتر دیدم جلوی بقالیه وایسادی و داری گریه میکینی. پسر بقالی گفتCute 
smiley سرشو انداخته بود پایین داشت گریه میکرد و میرفت.Cute 
smiley وای منو میگی یه لحظه کپ کردم.Cute 
smiley و بالاخره آرومت کردم Cute 
smileyو با هم اومدیم خونه و دیدیم بابا از کل دنیا بی خبر پتو رو با خیال راحت کشیده سرش و خوابیده و کاری به کار کسی نداره.Cute 
smiley Cute 
smileyپیش خودم هزار بار خدارو شکر کردم که اون پسره تورو نگه داشته تا من بیام والله خدای ناکرده گم میشدی و حالا حالا ها باید دنبالت میگشتمCute 
smiley. میبینی چقدر شیطون و وابسته مامانی هستی. پس بزرگ شدی یادت نره مامی برات چه زحمتایی رو کشیده ها!Cute 
smileyCute 
smiley

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان مانی جون
9 اردیبهشت 90 13:27
خدا رو شکر که اتفاقی نیوفتاده.باید اینجور موقع ها در رو قفل کنی چون نمیشه به بابا ها اطمینان کرد

اره واقعا.

مامان روشا
9 اردیبهشت 90 19:15
وای تورو خدا بیشتر مواظب باشید منم کپ کردم هزار بار خدارو شکر ببوسیدش از طرف من