دلتنگی و گریه برای مامان جون
عزیزم دیروز عصری زنگ زدم
به مامان جون تا باهاش حرف بزنی آخه از اونجایی که از وقتی بدنیا اومدی تا الان ما تقریبا هر روز یا یه روز در میون میریم خونه مامان جون بهش سر میزنیم و این هفته به خاطر یه مسایل نشد بریم و این هفته فقط یه بار مامان جونو دیدی بعد عصری که باهاش تلفنی حرفیدی کلی گریه کردی که منو ببر پیش مامان جون
منم دلم براش تنگ شده باورم نمیشد تا چند ساعت هی یادت میافتاد
گریه میکردی و ساعت ١٠ بود میخواستم بخوابونمت
گریه کردی که من دلم بره مامان جون تنگ شده و یهویی دیدیم صدای اف اف دراومد دیدیم بابا و دایی بهمنه که آروم شدی و دایی بهت گفت فردا بیا خونمون و دایی جون اومد با بابایی و من قلیون کشیدیم و تو هم از فرصت خوب استفاده کردی و گوشی دایی جونو گرفتی تا وقتی بره حسابی باهاش بازی کردی آخه گوشی دایی جوا اپل هست و کلی بازی های جالب داره.


دلتنگی و گریه برای مامان جون
