سرماخوردگیت , ...
جیگر مامانی قربونت برم که دیروز حسابی سرماخورده بودی ولی ماشالله ماشالله امروز بهتری امرویز نزاشتم مهد بری که خوب استراحت کنی تا زودتر خوب بشی فدات شم.
دیشب که عید قربون بود خونه عزیز اینا شام دعوت بودیم همه بچه ها هم اونجا بودن با اینکه کس و بیحال بودی ولی حسابی بازی کردی.
دیروز عصرم که تبت خیلی شدید بود به همراه بابایی بردیمت پیش آقای دکتر و دوتا آمپول وحشتناک هم بهت زدند. که تا برسی خونه کلی گریه کردی.
یه خاطره بد از پریروز یعنی یکشنبه دارم برات که اصلا خودم دوست ندارم بنویسم و یه وقت فکر کنی مامانی دوست نداره ولی خوب برات اینجا مینویسم که داشته باشیش:
شب یکشنبه بود که داشتیم تو شبکه من و تو اسرار شعبده بازی رو نگاه میکردیم که شما دستشویی داشتی و نمیرفتی چون نمیخواستی اسرار شعبده بازی رو از دست بدی و خودتو یکم کنترل کردی و یهو شدید که شدید شد و بلند شدی بری دستشویی که جلوی در حیاط دیگه جیشت ریخت و یکمی هم ریخت رو سرامیک خونمون منم که عصبانی شده بودم چون هی بهت میگفتم بلند شو برو دستشویی انگار نه انگار . بالاخره رفتی دستشویی و از اونجایی که خیلی عصبی شده بودم اومدم دستشویی و چند تا سیلی نوش جون کردید البته ببخشید مامانی ها به خدا از اون روز که یادم میافته جیگرم کباب میشه که شما رو زدم. ولی خوب بعد یه یه ربعی اومدم بغلت کردم و از دلت درآوردم و زحمت شستن حیاط هم افتاد رو دوش بابایی.
اینم از این داستانت گلم.
بازم ببخشِد نفسم.


سرماخوردگیت , ...
